تبليغاتX
لمــــکــــــــــــده

بعد از یه مدت خطوطی از یک روزی از زندگیم (امروز،دیروز،فردا، هیچ فرقی نداره) رو اینجا می کِشمش می کنم :|


صب ساعت 7 بیدار باش

گوشیم بغل دستمِ برش می دارم چیــــکش می کنم ! 

3تا میس کال و یه اس از ساعت 3 تا 6 :| ( سایلنت بود هه هه )

خلاصه رسیدیم دانشگووووه یا به گفته استاد تنظیمِمون مدرسه دخترونه ! 

بارون می اومد (دوس دارم) 

آستین کوتاه پوشیده بودم عینِهــون اوشکولا، 

گوشیمان دیلینگ دیلینگ کرد ! 


+جونم ؟ -کجایی ؟ +ساختمون کارگاه و در حال سلام علیک با فاطی (استاد برناممون:p) -سلام برسون +سلام داره خدمتت عزیزم 

کلاس اول رو هم طبق معمول با اس بازی هموارش کردیم و گذروندیمش 


کلاس دوم بعد از نیم ساعت الافی استادش نیومد (فک کرده نیاد ما از عنصری به نامِ عمه استاد استفاده نمی کنیم) 


و امـــــــــا کلاس سوم که تربیت بدنی بود، خـــــــــــــیلی هم مشتاق بودیــــــــــــــــم رفتیم و مث خــــــــر فقط دوییدیم  ولی اون دوش آخرش رو با دنــــــــــیا عوض نمی کنم 


خسته و نابود شده رسیدم خونه 


رفیقم زنگید پاشو گمشو بریم قول قول ! 


+حسش نیس  -(..)نگــــو+(..)می شنــــــوی -کسی خونتون هَس ؟ + نه می خوای چی کار کنی بَـــلا- قلیون و می خوام بیارم اونجا بزنیم  +بیــــــــــــــــــــــــــــــــار (.. سانســــــور ..)


انقد کشـیدیم به گوز گوز افتاده بودیم ! 


(الانه که همه برگردن)


+مهیــــار جان دیگه کاری نداری ؟ (یعنی پاشو گمشو خونتون دیگه) -نه فدای تو داوشی حال دادی +


بغیش رو هم شاهین نجفی گوش می دهیــــــــــم : نگفتمت نروووووووووو





+ نوشتوندمش در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 2:1 وابسته به مهدی |


یه چند وقتی می شه که تو خودم فرو رفتم و صدای قلبم رو عین صدای زمزمه می شنوم ولی صدای کسایی که پشیزی برام ارزش قائل نیستن و نمی شنوم ! یه مدتی هم تو نت انقد جملات چرت و مزخرف خوندم در مورد عشق و عاشقی که باورم شده یکی من و ول کرده و رفته (هه هه) 

یادم 4.5 سال پیش واسه خودمون آدمی بودیم و حداقل تنها کسی که از من بدش می اومد خودم بودم ! ولی الان چی آخه ؟ :(( یه شخصیت بدی دارم که یه مدت مث اسب می خندم و شادم ولی تو یه روز احساس می کنم همه بدبختیای عالم خراب شده رو سرم ! 

خیلی وقت به چیزایی فک می کنم که دورو برم هست و استفاده درستی ازش نکردم ! یعنی اصل افراط و تفریط رو اصن حالیم نیست! به یه چیزایی دل می بندم که مبدا و مقصدش مشخص نیست ! با کسایی می گردم که نباید بالا ببریشون باید بالا بیاریشون (اوق) !!! 

ویرایش شد: کاش می شد چیزایی که تو دلمِ رو کیبوردم پیادش می کردم ! ولی نمی تونم...

+ نوشتوندمش در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 21:44 وابسته به مهدی |


امروز دوشنبه اس !

الان نفسم در نمی یاد :( یه حس بدی دارم احساس می کنم همه چی می خواد رو سرم خراب شه ! 

آخه امروز کارنامه ام کامل می یاد :( یه چیزی تو سرم بم می گه : مشروطی بدبخت ! خاک تو سرت ! خاک تو گورت ! بی چاره ای ! آخرشم هیچ پوخی نشدی ! خر خر خر ! مخ نداری که ! حّقِتِ ! ( واقعا چه حس بی شعور و بی ادبی دارم )

این حسم با تمام بی شعوریش حس می کنم که داره راست می گه :(( 

نمی دونم چرا اصلا دوست ندارم نمراتم و ببینم  اصلا به من چه ربطی داره ؟! 

همین الان یه حس دیگه بم گفت برو نمرات و ببین ایشالا که قبولی ( عاشق این جور حسای باحالم با این که می دونن امتحانارو ریدم بازم حس باحال به آدم منتقل می کنن !)


برچسب‌ها: حس, درس, شعور

+ نوشتوندمش در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 16:58 وابسته به مهدی |


می خوام یه شرح کوچیکی از ساعت 11:00دیشب تا  21:24 دقیقه حال رو بنویسم !

11:00 » کتاب اندیشه به دست، افکار امتحان در سر 

11:05 » کتاب اندیشه روی زمین افکار امتحان هنوز در سر :(

11:10 » کتاب اندیشه رو کلا ولش کن افکارشم بخوره تو سرم ! نود شروع شد 

11:10» تا 01:30 » مثل گاو نود نگاه می کنم و انگار نه انگار که ساعت 08:00 امتحان دارم !



برچسب‌ها: درس

ادامه مطلب

+ نوشتوندمش در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 21:56 وابسته به مهدی |



گويند کسان بهشت با حور خوش است

من ميگويم که آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار

کاواز دهل شنيدن از دور خوش است

 

 

گر باده خوري تو با خردمندان خور

يا با صنمي لاله رخي خندان خور

بسيار مخور و رد مکن فاش مساز

اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور

 

 

اين قافله عمر عجب ميگذرد

درياب دمي که با طرب ميگذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري

پيش آر پياله را که شب ميگذرد


+ نوشتوندمش در جمعه 7 بهمن1390ساعت 22:37 وابسته به مهدی |


وقتي آدم تنها باشه، وقتي تو تنهاييش گم ميشه، يه چيزايي رو پيدا ميكنه كه هيچ وقت تو هيچ زمان ديگه اي بش دست پيدا نميكنه تنهايي رو دوست دارم.گاهي هم دوست ندارم.اما وقتي يه چيزي هميشه باهاته و ازت جدا نمی شه، مجبوري قبولش كنيو دوستش داشته باشي.مثل تنهايي..مثل خودم...مثل وقتی که تنهاییمو داد می زنم ... مثل تنها شدن بعد از این که می فهمی یکی و دوست داشتی ...مثل وقتی که با کسایی بگردی که وقتی پیششونی بیشتر احساس تنهایی می کنی...


ادامه مطلب

+ نوشتوندمش در جمعه 30 دی1390ساعت 3:3 وابسته به مهدی |


سیگارم : دیدی آخر درگیرم شدی ؟

من : درگیرت نشدم هنوز ! 

سیگارم : بی من طاقت آوردی ؟ 

من : نه :| 

سیگارم : پس هم اسیرم شدی هم در گیرم !

من : خوب چی و می خوای ثابت کنی ؟ 


ادامه مطلب

+ نوشتوندمش در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 17:0 وابسته به مهدی |


به سلامتیه خودشو خونوادش که فقط خودشه که درکم می کنه ! تا حالا توسط هیچ موجودی درک نشده بودم ولی دمش گم فقط خودش درکم می کنه . شایـــــــد اصن اونم مث من آدم نیســ :دی 

تا چن ساعت پیش فک می کردم فقط داریوش و جواد یساری درکم می کنن :دی ولی دمش گم باز خودش خوب درکم کرد .ـ.ـ.ـ

درکل باید بش بگم : درکــــــــــــــــــ شدتیمـــــــــــــ رفیقــــــــــــــــــــ

بی ربط : لعنت به تو میردامادی با این نتت که 24 شاشیده به اعصابمون :@ 


+ نوشتوندمش در یکشنبه 18 دی1390ساعت 23:38 وابسته به مهدی |


چــند نـــَــخ ســیـگــــــار . . . . .
در بـَســـــتــه ای بـه هــَمـ تــــکیـــــه داده انـــد. . . . .
پـــُشـــــت بـــِـه پـُـشـتـــــِ همـــــ . . . . .
بـــرایِ کـُــشتــنـم تـــَــبـانـی کــــرده انـــــد . . . . .
. . . . . و مـــَـــن چـه بــی پـــروا بـــا آتـشــی کــه انــداخـتــی بـــه جـــانـمــــ . . . . .
کـــمــــر بـستـــه امــــ. . . . .
بـــه غــــارتـــــــِ ســیـگــارهـــایـــی کــه ذره ذره ام مــی کـنـنـــــد . . . . .

+ نوشتوندمش در شنبه 17 دی1390ساعت 23:57 وابسته به مهدی |



می خوای اسمت خوشگل شه 

اینجا بنویسش

+ نوشتوندمش در شنبه 17 دی1390ساعت 2:19 وابسته به مهدی |